تبليغاتX
ترافیک - عملیات ترافیکی

زندگی آب روان است. منتظر نوشیدن ما نمیماند.

یه اتفاق جالب. چند روز پیش یکی از بچه هام اومد پیشم گفت که خانوم ناظم بهش گیر داده که تو چرا این همه انتقاد میکنی. چرا همش میگی اضطراب دارم و از این حرفا. دو روزم بود که چفت شده بود روی  این بچه. خلاصه سر نماز بودیم که اومد پیشم. خیلی عصبانی بود. آرومش کردم و ازش پرسیدم چی شده. ماجرا رو تعریف کرد . البته خودم خبر داشتم چون چند بارشو دیده بودم. یک هو فکری به سرم زد که خانوم ناظمی که تا قبل از این مربی بهداشت بوده رو مچل کنم. یه نقشه ی تمیز ریختم . بهش گفتم میری به خانوم ناظم میگی که خانوم من خیلی روی حرفاتون فکر کردم و حق با شما بود. حالا میخوتم بهتر بشم. امروز به نظرتون چه جوریم؟

زهرا زیر بار نمیرفت که این نقشو بازی کنه. اما میدونستم که موفق میشه. با اصرار من و دوستش راضی شد. تمام نکاتی که ممکن بود ذهن زهرا رو درگیر کنه بهش تذکر دادم. این که الان اون خانوم میگیرتت به باد نصیحت و از این حرفا.

۱۵ دقیقه بعد

زهرا اومد. باورش نمیشد. تمام ژست های احتمالی ریز به ریز از خانوم ناظم سر زده بود و زهرا به خوبی مهارش کرده بود. در آخر هم خانوم ناظم بوسش کرده بود و بهش گفته بود تو دختر خیلی خوبی هستی. ( هر روز بنا به حال و حوصله شون یک مارک و برچسب میزنن به این بچه ها. یک روز خوبی ، یک روز اضطرابی)

جالب قضیه اینجاس که الان میگم. توی دفتر نشسته بودم که خانوم ناظم اومد رفت بغل دست مدیر نشست. انکار خبر مهمی داشت!

ببببببببله! مشغول تعریف کردن داستان شد. منم داشتم این طرف با قاصد میخندیدم. با یک آب و تابی تعریف میکرد که من ترکیده بودم . تا که رسید به این جا که برگشت گفت : البته که ما خودمون روانشناسیم و به این خوبی میتونیم با این بچه ها ارتباط برقرار کنیم. قبلا هم من خودم خیلی از مشکلات پدر مادر ها رو بر طرف میکردم!!!! خانوم مدیر هم سابق بر این مربی بهداشت بوده!

بچه ی من با تمام کودکیش تونست پیروز نبرد باشه با این آدمی که چیزی جز بوی بتادین و رنگ باند توی خاطرش نیست!

تی/نوشت: مدرسه دوتا مدیر داره یه اصل کاری که کارش درسته و به خاطر مشغله نمیتونه تمام وقت مدرسه باشه. و یکی هم همین خانوم بهداشته که عروسک خیمه شب بازیه. در اصل هیچ کاره به نظر میاد. البته معاون مدرسه هم مربی بهداشت بوده ها!