تبليغاتX
ترافیک - تفکر خلاق
صبح بود. نشسته بودم پشت میزم. مثل همیشه به خیلی چیزا فکر میکردم. از جمله کاراهای روزمره.

بچه ی سر براهی به نظرم نمیومد. دلم نمیخواست توی کلاسم باشه. خیلی دوست داشت کلاسو بهم بریزه. خیلی دیر نشد که فهمیدم جای که نشسته نا مناسبه. جاشو عوض کردم بهتر شد. تکانشی بود(صداهای ناگهانی داشت و گاهی هم یهو از جا میپرید) .از اول ابتدایی هر سال تحصیلی داخل یه مدرسه درس خونده بود. و حالا هم رسیده بود به من. درسش تعریفی نداشت. مدام توی کلاس حواسش پرت بود. باید صداش میکردم تا به خودش میومدو درسو گوش میکرد. خیلی نگذشت که بهش علاقه مند شدم. اکثر مربیاش باهاش مشکل داشتن و ازش شاکی بودن و تنها کسانی که حس خوبی نسبت بهش داشتن خودم و چند نفر دیگه بودن. شیطنتش بوی شرارت نمیداد فقط و فقط بچه گی بود. حمایتش کردم. جلوی کسایی خواستن بکوبنش ایستادم. تا کم کم بهش امیدوار شدم.

جرقه از اینجا بود که، فاطمه روی صندلی تکی می نشست و مشکلات زیادی با جاش داشت. یه روز اومدم توی کلاس دیدم برای زیر صندلیش یه مدل طراحی و اجرا کرده (یه جامدادی و جا کتابی درست کرده بود با مقوا) خوشم اومد تشویقش کردم اما نه خیلی. خلاصه، داستان حمایت ادامه داشت تا این که صبح همون روز رویایی که قاصدم توی کلاسم بود فاطمه وارد شد. توی دستش یه چراغ مطالعه بود. اون داد به من و گفت : خانوم خودم درستش کردم. گرفتم از دستش. با دقت نگاهش کردم. بی نظیر بود. چراغ مطالعه فاطمه از بی ارزشترین وسایل اطرافش بود. ۴۰ سانتی متر لوله پلیکا،یک عدد کاسه ی پلاستیکی جهت پایه ی چراغ،

یک عدد کاسه ی یکبار مصرف که حباب چراغ بود و یک لامپ ۴۰ وات.

از خوشحالی قرمز شدم. بلند شدم. بوسیدمش و بهش تبریک گفتم. و چراغ مطالعه رو تا پایان روز دنبالم میبردم و به همه نشون میدادم. حال همه اونایی که باهاش لج بودنو زیر آبشو میزدن رفت تو قوطی. حال کردم.

تی/نوشت۱:به زودی یک عکس زیبا از سازه ی دست فاطمه میذارم ببینین.

تی/نوشت۲: خوشحالم. میخوام ادامه بدم. ببینم تا کجا میتونم کشفش کنم.

تی/نوشت۳:کلی انسان مخدوش اطرافمون هستن که دارن ناخوداگاه به دیگران آسیب میزنن. اطراف همین فاطمه هم زیادن.