پادشاه شد. میخواست شهرونداشو خودش انتخاب کنه. یک تخت گذاشت. مردم یکی یکی احضار میشدن. میخوابیدن روی تخت، اگر اندازه ی اون تخت بودن شهروند میشدن وگر نه اگه قدشون کوتاه تر بود
می کشیدنشون و اگر کسی بلند تر بود از سر و تهش میزدن تا اندازه بشه.
مصداق این داستان خیلی به ما نزدیکه .
تی/نوشت۱: دلم خیلی میخواد بنویسم اما تعدد افکار و عقاید نمیذاره. یه بار تجربه داشتم. البته شاید بگین اینجا آزادیه. درسته اما من دلم میخواد به عقاید دیگران احترام بذارم. هر برداشتی از این داستان کردین برام بنویسین.
تی/نوشت۲: ترافیک کم کم داره با بالغش زندگی میکنه. سعی کردم کودکم رو کم رنگتر کنم. اینو مدیون همسرم هستم.
تی/نوشت۳: کدوم از شماها برای شهروند شدن این بلا سرتون اومده؟
+ نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن1387 ساعت 17:26  توسط بانو ی ترافیک
|
