تبليغاتX
ترافیک - شهر کنسرو ها
پادشاه شد. میخواست شهرونداشو خودش انتخاب کنه. یک تخت گذاشت. مردم یکی یکی احضار میشدن. میخوابیدن روی تخت، اگر اندازه ی اون تخت بودن شهروند میشدن وگر نه اگه قدشون کوتاه تر بود

می کشیدنشون و اگر کسی بلند تر بود از سر و تهش میزدن تا اندازه بشه.

مصداق این داستان خیلی به ما نزدیکه .

تی/نوشت۱: دلم خیلی میخواد بنویسم اما تعدد افکار و عقاید نمیذاره. یه بار تجربه داشتم. البته شاید بگین اینجا آزادیه. درسته اما من دلم میخواد به عقاید دیگران احترام بذارم. هر برداشتی  از این داستان کردین  برام بنویسین.

تی/نوشت۲: ترافیک کم کم داره با بالغش زندگی میکنه. سعی کردم کودکم رو کم رنگتر کنم. اینو مدیون همسرم هستم.

تی/نوشت۳: کدوم از شماها برای شهروند شدن این بلا سرتون اومده؟