تبليغاتX
ترافیک - یه روز نوشت ساده
ظهر بود گرما مغز آدم رو سوراخ میکرد. وحشتناک بود . میگم این خدا جون ما به خاطر هر چی مارو نبرهبهشت به خاطر این حجاب باید ییره.Arabic Veil البته این مقوله شامل بانوان گرام میشود نه آقایون

خوشحال. تجریش بودم منتظر بودم تا ماشین چیذر بیاد من سوار شم برم. چنتا خانوم هم قبل من استاده بودند منم با یهبطری آب معدنی رفتم توی صف ، از اون جا که شامه قوی بنده همیشه کلافم میکنه

 بوی گلاب مونده و هزار جور مخلفات دیگه رو حس کردم. نه میتونستم جلوی دماغم رو بگیرم و نه هیچ

عکس العمل دیگه ای فقط گشتم دنبال منبع تا ببینم بو از کجاست که یه هو دیدم یه خانوم تپل با سرو وضع

نامرتب که  به ندرت دیده میشه . دندوناش مثل پازل از بالا به پایین به سختی روی هم جور میشد

 بهم نزدیک شد .وای خودش بود . ازم پرسید(با لهجه بخونید) ماشینای چیذر اینجان دختر؟

منم با لبخند تلخ سرمرو تکون دادم (یعنی بله)

 هی از گرما گفت و هی غر زد مگه از جلوی من میرفت داشتم خفه میشدم.

 دیدم هی نگاه میکنه به من ها . یهو برگشت گفت این آب و یا بخور یا بده به من. منو میگی یهو وا رفتم

گفتم بفرمایید!!!!

یهو فک رو باز کرد و خندید! صحنه ای بود واسه خودش. زودتر آب و دادم تا دیگه نخنده. آب رو گرفت و

رفت.