خوشحال. تجریش بودم منتظر بودم تا ماشین چیذر بیاد من سوار شم برم. چنتا خانوم هم قبل من استاده بودند منم با یهبطری آب معدنی رفتم توی صف ، از اون جا که شامه قوی بنده همیشه کلافم میکنه![]()
بوی گلاب مونده و هزار جور مخلفات دیگه رو حس کردم. نه میتونستم جلوی دماغم رو بگیرم و نه هیچ
عکس العمل دیگه ای فقط گشتم دنبال منبع تا ببینم بو از کجاست که یه هو دیدم یه خانوم تپل با سرو وضع
نامرتب که به ندرت دیده میشه . دندوناش مثل پازل از بالا به پایین به سختی روی هم جور میشد
بهم نزدیک شد .وای خودش بود . ازم پرسید(با لهجه بخونید) ماشینای چیذر اینجان دختر؟
منم با لبخند تلخ سرمرو تکون دادم (یعنی بله)![]()
هی از گرما گفت و هی غر زد مگه از جلوی من میرفت داشتم خفه میشدم.![]()
دیدم هی نگاه میکنه به من ها . یهو برگشت گفت این آب و یا بخور یا بده به من. منو میگی یهو وا رفتم
گفتم بفرمایید!!!!
یهو فک رو باز کرد و خندید! صحنه ای بود واسه خودش. زودتر آب و دادم تا دیگه نخنده. آب رو گرفت و
رفت.
