ساعت ۸شب .
دیشب توی راه بودم. از سفر برگشتم. خسته شدم. ظهر مهمون سرزده ، که هیچ چیز توی دنیای من از این نفرت انگیز تر نیست. آدمی که خودش، به راحتی به شخصییت خودش توهین میکنه.
خلاصه با چند جور غذای هول هولکی سر و تهش رو هم آوردم. با این حال خودشون تو کف غذا ها مونده
بودن.
کلاس زبان دارم. ۳شنبه ۱مهمونی دعوتم. نمیدونم چی بخرم کادو.
بابت چرت و پرتام عذر میخوام.![]()
چند وقته که اصلا عکس نگرفتم باید برم دنبال سوژه.
ما تا بی نهایت بیش از آن هستیم که فکرش را میکنیم.
+ نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387 ساعت 17:11  توسط بانو ی ترافیک
|
