میگن ماح رمذونه!
خدا رو شکر همیشه خاترها ی خو بی داشتم از این ماه بخسوس بچه گیام. خدا منو ببخش!!!
شاید چهارم ابتدایی بودم . خیلی ضعیف و بی جون بودم (۲۴کیلو وزنم بود) دکترم اجازه داده بود روزه
بگیرم اما گفته بود به مامانم هر وقت خسته شد یا نمیتونست نگیره.
یکی از اون روزا که بنده روزه بودم همینوجوری داشتم واسه خودم میگشتم تو خونه،
شیطون گولم زد و رفتم که یه جیزی بخورم.
از روی عقل ناغس بچه گی عین خنگا میرفتم قره غوروت میذاشتم گوشه لپم!!
بعدشم میومدم میشستم تو اتاغ . یهو دیدم علائم حیاتیم داره کم رنگ میشه ، 
من نشستم اما همه دارن میچرخن. چشم وا کردیم دیدیم یه چیزیایی خروندن بهمون . 
خدا نجاتم داد دیگه.
ولی خدایی هر چی ناز میکردیم مامان و بابا خریدار بودن. هر چی میخواستم ، هر چی میگفتم و...
خدا کنه محبتاشون از یادمون نره.
در ضمن هر کس طونست از این پست قلت املایی دربیاره
+ نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور1387 ساعت 16:36  توسط بانو ی ترافیک
|