تبليغاتX
ترافیک
دلم براشون تنگ شده. خیلی. یاد روز اول که رفتم سر کلاس افتادم یادش بخیر. وقتی خودم رو معرفی کردم

 دیگه یه پیوند جدا نشدنی بینمون ایجاد شد. چه پاک بودن. هر چی میگفتم انگار آیه قران بود براشون

 بی برو برگرد قبول میکردن. یادمه یه روز که داشتیم توی حیاط نقاشی میکردیم ازشون پرسیدم کدوم کارم

 رو بیشتر و کدومشو کمتر دوست دارین؟ گفتن خانوم وقتی میخوندین خیلی خوبه اما اخم نکنین ما میترسیم.

اخه من بیشتر با نگاهم اونا رو متوجه اشتباهشون میردم نه با داد و نصیحت.

کاری که پدرم از بچه گی با من کرد. اگه بخوام بنویسم ازشون نمیدونم چه قدر میشه.

اما دلم برای همتون تنگ شده. میدونم میاین و میخونین.

یادمه پایین انشا پایان ترم اسما نوشته بود خانوم امیدوارم شما رو توی لباس ... ببینم. فکرشو بکن!!!

فکرش تا کجا رفته!!!! کلی خندیدیم.

به همه شما که روح بزرگتان در کالبد کوچک تن گنجیده عشق می ورزم.

عکس کم حجم تر از این نداشتم. مراسم نقاشی متری داشتیم. یادش بخیر!!!