خیلی وقته که با عکس آپ میکنم. شاید به این دلیل کهوقتی دوتا حس درگیر میشن انتقال مفهوم راحت تر صورت می گیره. چند روز پیش با یک شرایط ویژه رو به رو شدم. جایی که باید با نرمی کلام کارمو جلو میبردم.
البته یه کم چاشنی تملق داشت. کاری که اصلا ازش خوشم نمیاد . معمولا محترمانه حرف میزنم اما نه خیلی نرم. خیلی از همین دوستای وبلاگیم هم بهم گفتن. شرایط سختی بود ماشین رو جایی پارک کرده بودم که پشتش ۳تا ماشین پارک بود و برای اینکه من بتونم از اون پارکینگ بیرون بیام باید اون ۳تا ماشین، از در حیاط بیرون میرفتن . خلاصه با چند تا هندونه ی کار درست و چند تا برچسب خوب، آقای گاراژ دار رو راضی کردم تا ماشین ها رو جا به جا کنه که من بتونم برم. (در غیر این صورت باید تا ساعت۱۲ صبر میکردم که وقت رفتن همه بشه.من ساعت ۱۱ میخواستم بزنم بیرون.) . سر انجام موفق شدم که پیر مرد خسته و خشن رو راضی کنم که به خواسته من تن در بده.
تی/نوشت۱:چیزی که تو این مراوده دستگیرم شد این بود که(البته این کلام قصار از زبونه خودم جاری شد و مخاطبش اون مرد پیر بود) هر آدمی یه راهی داره که بشه بهش وارد شد . انسان بن بست معمولا وجود نداره. چه خوبه که برای بر قراریه ارتباط با دیگران بگردیم و کانال ورودیشون رو پیدا کنیم.
تی/نوشت۲:همیشه سعی کردم این جمله ی حضرت امیر رو الگو قرار بدم که هر چه برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند و هر آنچه ناپسند می نماید در نظر تو برای دیگران نیز بکار نبر.
تي/نوشت۳: بعضي وقتا دلم براي حقارت آدما ميسوزه. گاهي بعضي آدما حساب محبتشون خالي ميشه.فقير ميشن.خدا نكنه به جايي برسيم كه محبت گدايي كنيم.
تي/نوشت۴:معضل خواهرم شد. ايشالا از معضل بودن نجاتش بدم.![]()
![]()
![]()


