تبليغاتX
ترافیک


من خودم خيلي اين عكسمو دوست دارم. كمتر پيش مياد بگم كسي رو دوست دارم.


اما غير از آدما كه خيلي دير نسبت بهشون حس پيدا ميكنم در مورد اشياء برعكسم.
 
خيلي زود اگه دوست داشتني باشن خوشم مياد ازشون. چون هر چي هستنو ميشه ديد .

شك نيست تو وجودشون.

اين نظر شخصيه منه. پس ميتونه هم مخالف داشته باشه هم موافق!!!

تي/نوشت: دوستاي خوبم خودشونو قاطي نكنن!!!







پوزيشن: دم غروب، بزرگراه همت، مثل هميشه شلوغ، شايدم خيلي شلوغ.

 
يك باند به سمت غرب، يك باند به سمت شرق. شرق به غرب شلوغتر.

 
تو ماشين بودم. ترافيك سنگين بود و همه بي حركت ايستاده بودن.

 
انگار جاده مسدود شده بود. باند مجاور تقريبا خالي بود.


نگاهمو چرخوندمو تو باند مقابل، يه ماشين نظرمو جلب کرد. يه بنز اس كلس.

 
بي نظير. ميدرخشيد. تك سرنشين بود. کنار اتوبان توقف کرد و راننده پياده شد. ظاهرش ساده بود.

 
رفت به سمت صندوق عقب. در صندوقو باز كرد و دو تا مستطيل آبي رنگو بيرون آورد .

 
داشتم با تعجب كاراشو نگاه ميكردم. دلم ميخواست، بدونم چي كار ميخواد بكنه.

 
اول فكر ميكردم ميخواد لباسشو عوض كنه، ولي ديدم نه.

 
رفت كنار ماشينش. اون چیزای مستطيل شکل رو كه مثل پادري بود پهن كرد رو زمین.


قامت بست و شروع کرد به نماز خوندن.

 

پ/ن1: از حسم نميتونم بگم. فقط اينقدر بگم كه لذت خدا رو حس كردم كه به همچين بنده اي با افتخار

نگاه ميكرد.كسي كه واقعا آدم بود و دنيا بهش رو كرده بود. براي افزون شدن، مالش دعا كردم. من اگه بودم هيچ وقت اين كارو

نميكردم.شايدم به خاطر همين، خدا بهم بنز نميده!!!!!

پ/ن2:اين يك عكس ترافيكي نيست. كاملا اجنبي ميباشد.


پ/ن۳: قاصدی از بهشت با معضلی برخواسته از جهنم به دنیای مجازی بیش از پیش قدم نهاد.


تام فقير بود . بد بخت و بيچاره. دنبال كار مي گشت.

از اين مغازه به شركت و خلاصه خيلي مي گشت تا بتونه كاري پيدا كنه كه حداقل از گرسنگي نميره.

 خلاصه روزنامه ميگيره و توي صفحه ي نيازمندي ها ميبينه كه شركت ماكروسافت آبدارچي ميخواد .

به سرعت خودشو  ميرسونه به اونجا. ميره داخل اتاق و ميگه من براي آگهي كه توي روزنامه داده

 بوديد مزاحمتون شدم. مرد به تام نگاه ميكنه و ازش اطلاعات شخصي شو ميپرسه .

 و اون جواب ميده.

 اسم:....

فاميل:....

سن:....

و..... .

 كه ميرسه يه پست الكترونيك.

ازش ميپرسه ايميلتونو بفرماييد !!!!

تام فقير ميگه چي؟

ندارم آقا!

و مرد ازش عذر خواهي ميكنه و ميگه نميتونيم شما رو  استخدام كنيم.

سال ها گذشت و تام فقير با كارو تلاش زياد يك تاجر يزرگ شد . 

 اونقدر پول دار شد كه  كسي فكرشو هم نميتونست بكنه.

يه روز رفت بانك تا يه صندوق امانات بگيره  كه اشياء قيمتيشو براش نگهداري كنن.

وارد بانك ميشه.

سلام

سلام ( خانومه مسئول باجه بهش احترام ميذاره و اونو به دفتر مدير بانك راهنمايي ميكنه)

تام ميره تو و تقاضاي خودشو به مدير بانك ميگه.
 

مدير بانك  ازش يك سري اطلاعات ميپرسه تا  ميرسه يه ايميل!!!

تام ميگه من ايميل ندارم!

مدير بانك با تعجب ميپرسه نداريد؟

 ميگه نه.

مدير بانك ميگه اگه داشتيد ميدوني چي ميشد؟

تام ميگه بله! ميشدم آبدار چيه ماكروسافت!!!!!!





به همراه تنی از دوستان ناباب رفتیم کفش بخریم. داخل مغازه شدیم. گشتیم و گشتیم.

 اون دوتا از نابابان قبلا خریده بودند و من کاندید کرده بودم کفش مورد علاقم رو. خلاصه کفشو ورداشتم.

 پوشیدم. خوب بود.کف کفشم نگاه کردم خیلی خوشگل بود.

(آخه من کفه کفشارو بیشتر از روشون دوست دارم.)

خلاصه. منو گول زدن و خریدم. خوشحال اومدم خونه. از اونجایی که خوشم نمیاد کفشم خیلی نو باشه

وقتی میرم تو خیابون روز اول نپوشیدمش. چند روز گذشتو روزی پوشیدم که با یکی از دوستام میخواستیم

بریم پیاده روی. از قضا بارون گرفت شدید. منم خوشحال قدم میزدم زیر بارون که ناگهان متوجه نم کشیدگی

 از کف کفشم شدم. اون لحظه قیافم دیدنی بود. فقط زیر لب حرفهای رکیک زمزمه میشد.

 خلاصه با بدبختی روز رو به پایان رسوندمو اومدم خونه.

قضیه رو که برای اون خبیث ها تعریف کردم . خندیدن به من و با حالت کیفول و نگاهی که آمیخته با پز بود

بهم گفتن نه ماله ما خیلی خوبه. اصلا همچین مشکلی نداره.

عزم و ارداه را بر این نهایم که بریم مرده رو خفت کینیم. روز ۳شنبه کفشو ورداشتیمو رفتیم اونجا.

 قبلش تو ماشین تمرین کردیم که چجوری آقای فروشنده رو له کنیم.

۱

۲

۳ وارد شدیم.

سلام و علیک کردمو خیلی محترمیانه قضیه رو شرح دادم. آقاهه گفت بله خانوم مشکلی نیست این کفش

 شما مجهز به سیستمه کلیماکوله. منو میگی. گفتم چی؟

آقاهه دوباره توضیح داد که هوا از زیر کفش جا به جامیشه. منم گفتم نه آقا من از کف کفشک امنیت ندارم.

 اون باز حرف خودشو زد. همش میگفت کلیما کول داره. ده تا جمله من میگفتم اونم ده بار همینو میگفت

. خلاصه بساطی داشتیم.

دیگه با اون آقاهه حرف تازه ای برای گفتن نداشتم. چون دیگه از شنیدن واژه کلیماکول حالت تهوع بهم

 دست میداد. تصمیم به خروج گرفتیم. و من از مرد فروشنده تشکر کردم. به خاطر ای که یه واژه جدید یادم داد.

کلیماکول

پ /ن :عکسش ردیف شد.  .کلیماکول



فکرشو بکن!!!

بری دستشویی . مهمون باشی. توالت فرنگی. وای خدای من. چه افتضاح.

دیگه میذارم به عهده ی تفکر انتزاعی تون!

                               

اصلا بگو این عکسه چه ربطی داره به موضوع؟

یه نکته انحرافی توی این عکسه. با دقت نگاه کن.



امروز پیاده روی کردم شدید. از سر فرمانیه تا سید خندان. فکرشو بکن!!!

ولی خوب بود. خوش گذشت. با یکی از دوستای خوبم بودم.

جای همچین آتیشی زیر بارون امروز خالی بود .

                                   



به خودش افتخار میکنه. به همین گل بودنش. نه کم نه زیاد. تلاش میکنه که توی گل بودنش بهترین باشه.



جدالی دیدنی از یوسف و زلیخا را  اینجا ببینید!!!!

ببین میگم.

 عکسش فوری ، فوتی بود. شرمنده. همین که منظور منتقل بشه کافیه.