تبليغاتX
ترافیک

حس گناه, خود کم بینی, برچسب زدن, کمال طلبی افراطی و....


چیزهایی که میتونه توانایی های مارو از بین ببره.

آیا خودمون رو دوست داریم؟ دوست داشتن هر چیز در گرو شناخت اونه. هر چیز یا کسی رو بیشتر بشناسیم

 میبینیم که بیشتر دوسش داریم یا بر عکس. به رابطه هامون نگا کنین! دوستیامون. هر چی میگذره یا

 علاقه هامون بیشتر میشه یا کمتر چون شناخت بدست اوردیم.

 خودمون رو نمیبینیم خیلی وقتها حقمون ضایع میشه اما صدامون در نمیاد. این تواضع نیست خود کم بینی.

 اگه توی تاکسی یا تو مغازه دارن میچاپنت و اعتراض نمیکنی خود کم بینی داری.


به آدمهای اطرافمون دقت کنیم یا نه همین خودمون. هر کس یه دیدی به ما داره. مثلا اکثر اطرافیانمون

 میگن ما مهربونیم یا بد اخلاقیم و هزارتا صفت دیگه. و ما مدام سعی داریم که خواسته ی اونارو براورده

 کنیم. هر چی اونا پیش بینی کردن مام اجرا میکنیم. چون گفتن ما مهربونیم باید باشیم. نباید اخم وکج خلقی

 کنیم. به اینا میگن بر چسب زدن که قدرت و اختیار مارو میگیره. البته نمیشه که حذفش کنیم از زندگیمون

 اما کار مهمی که میشه کرد اینه که به افراد برچسب مناسب و خوب بزنیم. چیزی که باعث پیشرفتش بشه

 نه در جا زدنش. الان در مورد حس گناه . تقصیر نمیگم چون یه پست مستقل می طلبه.





ما دفتر زدیم. قابل توجه!!!!!



نگاهت را میدزدی مغرورانه. با ساعتت یا موبایلت ور میری . گامهایت را تندتر برمیداری.

هی فلانی کجا ؟ دلت را جا گذاشتی.



خرد است. خرد خرد. اعصاب من.شکستی حس نمکنم. میگویند مرنج و مرنجان؛ رنجیدم و رنجاندم.

حرفی بر زبانم نمی آید لبانم را دوخته اند انگار. انگشتانم دیگر توان ندارد.

 کاش کسی بود که نگاهم را تفسیر کند.

انتظارش را میکشم ؛ انتظارم را میکشد.

یک فریاد بالقوه در درونم مانده. کاش اجازه داشتم گریه کنم. چشمانم پر شد

 اما به قولی در نطفه خفه اش کردم.

خنده و شادی عضو من شده اند. ارام نشستنم هزاران سوال و چشم متعجب به دنبال دارد.

 شاید سرد و بی روحم. اما نه میگوید همیشه هاله ات پر رنگ است. شب خوبی بر من گذشت.

 خنده های بلند از شدت فریادم کاست. خالی شدم از خودم. شاید لحظه ای فرار کردم.
 
من بودم, بلندی, باد, مهتاب و خدایی که همیشه با من است.

شهر روشن بود اما دل روشن به ندرت یافت میشد.

یک قدم من . صد قدم تو . باز که من جلوترم!!!!

آن شب چه گذشت بر من ؛ من میدانم اما.....

پ/ن1: این نوشته کاملا منشا درونی دارد و هیچ نسبتی به کسی ندارد. حداقل در دنیای مجازی.

پ/ن2: حالم بسیار خوب است. خوشحال. مثل همیشه.



قطاری که به مقصد خدا میرفت لختی در دنیا توقف کرد. و پیامبر رو به جهان گفت : مقصد ما خداست.

کیست که با ما سفر کند؟ کیست که رنج و عشق را توأمان خواهد؟ کیست که باور کند دنیا فقط

ایستگاهی ست برای گذشتن؟

قرنها گذشت و از بی شمار آدمیان جز اندکی بر آن سوار نشدند.

از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود. در هر ایستگاه قطار می ایستاد و کسی کم میشد .

قطار سبک میشد زیرا سبکی قانون خدا بود.

قطار به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت اینجا بهشت است اما ایستگاه آخر نیست. مسافرانی که پیاده

شدند بهشتی شدند. قطار راه افتاد و بهشت جا ماند.آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت: درود بر شما؛

راز من همین بود. آنکه مرا میخواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد.

و ان هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید, دیگر نه قطاری بود, نه پیامبری و نه مسافری.



میگن ماح رمذونه!

خدا رو شکر همیشه خاترها ی خو بی داشتم از این ماه بخسوس بچه گیام. خدا منو ببخش!!!

شاید چهارم ابتدایی بودم . خیلی ضعیف و بی جون بودم (۲۴کیلو وزنم بود) دکترم اجازه داده بود روزه

بگیرم اما گفته بود به مامانم هر وقت خسته شد یا نمیتونست نگیره.

یکی از اون روزا که بنده روزه بودم همینوجوری داشتم واسه خودم میگشتم تو خونه،

 شیطون گولم زد و رفتم که یه جیزی بخورم.

از روی عقل ناغس بچه گی عین خنگا میرفتم قره غوروت میذاشتم گوشه لپم!!

بعدشم میومدم میشستم تو اتاغ . یهو دیدم علائم حیاتیم داره کم رنگ میشه ،

من نشستم اما همه دارن میچرخن. چشم وا کردیم دیدیم یه چیزیایی خروندن بهمون .

خدا نجاتم داد دیگه.

ولی خدایی هر چی ناز میکردیم مامان و بابا خریدار بودن. هر چی میخواستم ، هر چی میگفتم و...

خدا کنه محبتاشون از یادمون نره. 

در ضمن هر کس طونست از این پست قلت املایی دربیاره



جانا چه گویم شرح فراغت        چشمی و صد لعل جامی و صد آه

ما را به رندی افسانه کردند       پیران جاهل شیخان گمراه

مهر تو عکسی بر ما نیافکند     آینه رویان آه از دلت آه

آیین تقوا مانیز دانیم                اما چه چاره با بخت گمراه

این شعرو خیلی دوست دارم چه با صدای افتخاری  چه با صدای محسن نامجو.

 



انگار بلاگفا قاطی کرده و من نتونستم برای خیلی از دوستان که آپ کرده بودن نظر بذارم. 

 ولی اومدم و خوندم. این عکس رو گذاشتم تا به زیبایی های دست های خدا بیشتر واقف بشیم.

 نظم همیشه چاشنی کار خداست.

این زنبوره هم نیشم زد

 خدایا تو را شکر میکنم شکر.



         

         بعد فوت بابا بزرگم این داربست انگور داره خالیه خالی میشه. دیگه ما هم اون باغ رو بدون

 باغبون هاش نمیخوایم.

         

لطفا هر آنچه از دلتون بر میاد برای شادی روحشون نثار کنید.