صحبت میکنیم و انچه که به مااجازه ی شادی و خوشبختی میدهد می آموزیم
و در می یابیم چه باید کرد تا این خوشبختی هرگز غروب نکند.
نمی گذاریم گذر ستمگرانه ی بامداد ُ نیمروز ُ عصر و شب به این افسوس پایان
دهد.برای اینکه شور و عشق اولیه زنده بماند .
بخشی از اوقات هرکس فقط باید به خود او تعلق داشته باشد .
هیچ کدام از ما آن قدر خردمند نیست که بتواند تصمیمی متداخل در زندگی دیگری
بگیرد. کافی است به یک قانون توجه شود ـ صداقت- و همه چیز دقیقا همچون
یک رویا خواهد بود.
خطی بر روی ماسه و شن
هر چه درون فلبم بود
با آنچه در روح منش بود
دادم به دان خط نوشته
با مد دریا باز گشتم
جستم هر آنچه بیشتر من بر نوشتم
به جز نا بخردی خویشتن ندیدم.
۱۰صبح تا ۹شب روی پا ایستاده بودیم نمیگم خسته نمیشدیم اما خستگی هم
برامون لذت بخش بود. حالا که ۳روز بازارچه تموم شد دلمون براش تنگ شده.
این اتحاد بین مردم باقی بمونه.
| مطالب قدیمیتر |
|
